السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

475

تفسير الميزان ( فارسي )

است ، كه بعد از نقل همه روايات گفته : اگر بگوييم همه اين روايات صحيح است ، راه جمع ميان آنها اين است كه بگوييم انذار در چند دفعه صورت گرفته است « 1 » . و در مجمع البيان از تفسير ثعلبى به سند خود از براء بن عازب ، نقل كرده كه گفت : وقتى اين آيه نازل شد رسول خدا ( ص ) بنى عبد المطلب را كه در آن روز چهل نفر بودند دعوت كرد ، و اين چهل نفر كسانى بودند كه هر يك نفرشان به تنهايى ، يك تغار مىخورد و يك قدح بزرگ مىنوشيد ، رسول خدا ( ص ) به على ( ع ) دستور داد يك پاى گوسفندى را پخته از آن خورش تهيه كند ، آن گاه فرمود : نزديك شويد و به نام خدا بخوريد ، جمعيت ده نفر ده نفر نزديك شدند و همگى به طور كامل سير شدند ، سپس دستور داد ظرفى شير آورد ، خودش يك جرعه از آن نوشيد ، و به ايشان فرمود : بنوشيد به نام خدا ، پس همگى از آن نوشيدند ، تا سيراب شدند ، پس ابو لهب بدون مقدمه رو به جمعيت كرده گفت : اين كه ديديد ، سحرى بود كه اين مرد با شما كرد ، رسول خدا ( ص ) آن روز چيزى نفرمود و حرفى نزد . فرداى آن روز به همين منوال طعامى تهيه كرد ، و ايشان را دعوت فرمود و پس از صرف غذا انذارشان كرد و فرمود : اى بنى عبد المطلب ! من خودم از ناحيه خداى عز و جل به عنوان نذير به سوى شما فرستاده شده‌ام ، اسلام بياوريد و مرا اطاعت كنيد ، تا هدايت شويد . آن گاه فرمود : هر كس با من برادرى كند و مرا يارى دهد ، ولى و وصيم بعد از من و جانشينم در اهلم خواهد بود و قرض مرا مىدهد ، مردم سكوت كردند و آن جناب سه بار سخن خود را تكرار كرد و در هر سه نوبت احدى سخن نگفت به جز على ( ع ) كه در هر نوبت برخاست و گفت : من حاضرم و رسول خدا ( ص ) بعد از بار سوم به آن جناب فرمود : تويى ، پس مردم برخاستند تا بروند ، به ابو طالب گفتند : از حالا بايد فرزندت را اطاعت كنى ، چون او وى را امير بر تو كرد « 2 » . مرحوم طبرسى مىگويد : اين قصه از ابى رافع نيز نقل شده و در نقل او آمده كه آن جناب بنى عبد المطلب را در شعب - دره - جمع كرد و برايشان يك ران گوسفند پخت ، همه از آن خوردند تا سير شدند و نيز قدحى آب به همه آنان نوشانيد و همه سيراب شدند ، آن گاه فرمود : خداى تعالى مرا مامور فرموده تا عشيره خود و خويشاوندانم را انذار كنم و خداوند هيچ پيغمبرى را مبعوث نفرمود ، مگر آنكه برادر و وزير و وارث و وصى و خليفه اى در اهلش قرار داد ، حال

--> ( 1 ) روح المعانى ، ج 19 ، ص 135 . ( 2 ) تفسير نور الثقلين ، ج 4 ، ص 67 به نقل از مجمع البيان ، ج 7 ، ص 206 .